رگبار بهاری

من وبلاگ نویس نیستم.. فقط یه تنبلم که ترجیح داده یه دفتر مجازی برای پرسه های مجازیش داشته باشه..

رگبار بهاری

من وبلاگ نویس نیستم.. فقط یه تنبلم که ترجیح داده یه دفتر مجازی برای پرسه های مجازیش داشته باشه..

صدا...

http://s3.picofile.com/file/7675107846/002xsgkj5bnf8v643eu2.jpg


این روزها...

صدای ثانیه ثانیه ...

فراموش شدنم را...

می شنوم ....


معشوق بودگی


"معشوق بودگی" مهارتی است برای خودش.

باید گاهی سکوت کنی. بگذاری عاشق ات باشد. بگوید: " دوستت دارم." بگوید:"بانویی..."  بگوید: " روی چشم های من باش" و تو فقط نگاهش کنی. با همه‌ی وجودت بشنوی ... با ولع بنوشی... مثل زنی باشی که دارد بارور می‌شود... می‌مکد و بار می‌گیرد.

گاهی باید لذت ببری از دیده شدن.. بلد باشی چطور راه بروی...بدانی نگاهت می کند،به روی خودت بیاوری، نرم راه بروی...معشوقانه راه بروی. معشوقانه موهایت را بالای سرت ببری و جمع کنی. معشوقانه سرت را برگردانی... معشوقانه انگشتت را بکشی روی سازش...

گاهی باید بفهمی. و به رویش بیاوری این فهمیدن ات را.بپرسی چرا نفس عمیقِ غم گین می کشد وقتی قول می دهی زادروزِ بعدی اش، کنارش باشی. یا وقتی نمی گوید، غم دارد و نمی گوید. باید بگویی: " قربان غم عمیق ات بروم آقا..."

گاهی باید بفهمد که فهمیده ای فهمیدن اش را. و لذت بردن اش را. و لذت بردن ات را.

گاهی حتی باید نفهمی. مثل همیشه ها که تنها بوده ای، زور نزنی که بفهمی. خودت را رها کنی و بسپاری دستش...تا بفهماند. تا کیف کند. تا مرد باشد.

گاهی باید بخواهی اش. بگویی:" تو مردِ من ای". یکجوری بخواهی اش که بانو بمانی. که بلند بمانی. که عزیز بمانی. "عزت" را می گویم ها...حواست باشد.

گاهی باید بگویی:" من را بخواه" .

و او هم باید بخواهدت.



ملاقات

کاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت، من چه حالی
بودم...

 
خبر دعوت دیدار چو از راه رسید, پلک دل باز پرید, من سراسیمه به دل

بانگ زدم: آفرین قلب صبور! زود برخیز عزیز! جامه تنگ درآر، و سراپا به

سپیدی تودرآ.
 
وبه چشمم گفتم: باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس! که پس

از این همه هجرت زتو دعوت شده است. چشم خندید وبه اشک گفت :

برو! بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه ، با توام کاری نیست. وبه

دستان رهایم گفتم: کف برهم بزنید، هرچه غم بود گذشت دیگر اندیشه!

لرزش به خودت راه مده. خاطرم را گفتم : زودتر راه بیفت، هرچه باشد

بلد راه تویی ما که یک عمر درین خانه نشستیم وتوتنهارفتی. بغض در

راه گلو گفت : مرحمت کم نشود ، گویا با من بنشسته دگر کاری نیست

جای ماندن چو دگر نیست ، من از اینجا بروم. پنجه از مو به در آوردم ،

برآن شانه زدم و به لبها گفتم : خنده ات را بردار ، دست در دست تبسم

بگذار ونبینم دیگر، که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی ! سینه

فریاد کشید : من نشان خواهم داد ، قاب نامش را در طاقچه ام و هوای

خوش یادش را در حافظه ام مژده دادم به نگاهم گفتم: نذر دیدار قبول

افتاده است ومبارک باشد ، وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب وتپش های

دلم را گفتم : اندکی آهسته ، آبرویم نبرید ، پای کوبی زچه برپا کردی؟

پای بر سینه چنان طبل مکوب ! نفسم را گفتم : تو دگر بند نیا اشک

شوقی آمد و به پلکم فرمود : همچو دستمال حریری بنشان برق نگاه .

پای در راه شدم.

دل به مغزم می گفت : من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد به تو

گفتم ، او مرا خواهد خواند ، او مرا خواهد دید. سر به آرامی گفت : خب

چه می دانستم . من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست و نمی

دانستم بین تو با دل او حرف دو صد پیوند است ،

من گمان میکردم.... سینه فریاد کشید : خب فراموش کنید ! هرچه

بوده است گذشت به ملاقات بیاندیش ونشاط آفرین پای عزیز ! قدمت را

قربان ! راه برو ، طاقتم طاق شده است . چشم برقی می زد اشک

برگونه نوازش می کرد لب به لبخند تبسم می کرد مرغ قلبم با شوق

سر به دیوار قفس می کوبید عقل شرمنده به آرامی گفت : راه را گم

نکنید خاطرم خنده به لب گفت : نترس ! نگران هیچ مباش ! سفر منزل

دوست کار هر روز من است چشم بر هم بگذار دل تو را خواهد برد سر

به پا گفت : کمی آهسته ، بگذارید که من هم برسم دل به سر گفت :

بشتاب ! تو هنوزم عقبی ؟! فکر فریاد کشید :دست خالی که بد است ،

کاشکی.... سینه خندید و بگفت : دست خالی ز چه روی ؟ این همه

هست کجا چیزی نیست ؟ چشم را گریه شوق ، قلب را عشق بزرگ ،

سینه یک سینه سخن ، روح را شوق وصال ، لب پر از ذکر حبیب ،خاطر

آکنده ز یاد ،... کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد شوق دیدار نباتی آورد

کام جانم شیرین پای تا سر همه اندیشه وصل.... سر تا پای تمنای

وصال.....،


وه ، چه رویای قشنگی دیدم !!!

خواب ، خواب ، این موهبت و حالت پاک ، خواب را در یابیم که درآن می

توان با تو نشست می توان با تو سخن گفت و شنید.

 خواب دنیای تواناییهاست..
 خواب سهم من و تو از دنیاست..
 همه سهم من از دیدن توست..
 خواب دنیای فراموشیهاست..

 وتو در خواب به من خواهی گفت : تو به دیدار من آی..

 آه...کاش می دانستی ! بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه

حالی داشتم..

 پلک دل باز پرید... باز هم خواب را در یابیم ، من به مهمانی دیدار تو می
اندیشم ..

مردن...


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر بردۀ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رؤیاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی ...

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!


پابلو نرودا


خانه


http://s2.picofile.com/file/7663487953/writing_prompt_22nd.jpg


سهم من خانه ای اجاره ای است در قلب تو!!!


و هر روز ترس ریختن وسایلم در کوچه...