رگبار بهاری

من وبلاگ نویس نیستم.. فقط یه تنبلم که ترجیح داده یه دفتر مجازی برای پرسه های مجازیش داشته باشه..

رگبار بهاری

من وبلاگ نویس نیستم.. فقط یه تنبلم که ترجیح داده یه دفتر مجازی برای پرسه های مجازیش داشته باشه..

گاهی...


آری بهار همین است


گاهی باران

کمانچه‌ی رنگین‌اش را بر‌می‌دارد

برای آفتاب می‌زند

و آفتاب

دامن‌اش را جمع می‌کند

با زانوان لخت‌اش

به رقص می‌آید

 

گاهی درخت چنان سبز می‌شود

که تو بی‌خود از خود پرواز می‌کنی

گاهی اما

            چنان آشفته

که تو چون برگی می‌چرخی و

فرومی‌افتی

  

گاهی فاخته سراغ از چیزی می‌گیرد

که هرگز نبوده

                   هرگز نخواهد بود

گاهی اما

زیر تاقیِ ایمن ایوانی

با سکوت‌اش چنان از چیزی نگهبانی می‌کند

که انگار

همه

همان بوده‌است

 

گاهی ستاره‌ای

                  از دور

به چشمکی

              برایت

شادی کوچکی می‌فرستد و

                               گاه

ماه

می‌گیرد

  

گاهی انگار در نسیمی

هرچه از دست می‌رود

گاهی انگار در سایه‌ای

هرچه‌ای می‌ماند

بر تکه‌ی خرد زمینی

 

گاهی ...

            آری  بهار همین است

که می‌بینی

 

رنگین کمان من...

http://s1.picofile.com/file/7688068816/rainbow.jpg



صدای قــلــــب نیست ...


صدای پای تو است که شب ها در سینه ام می دوی ....!!


کافیست کمی خسته شوی .....


کافیست کمی بایستی ....!





دست به دست هم...


جوانه میزنم به روی زخم بر تنم٬فقط به حکم بودنم که من زنم٬زنـــــــــــــم٬زنــــــــــم...چُو همصدا شویم و پا به پای هم رویم و دست به دست هم دهیم و از ستم رها شویم.ـ جهان دیگری بسازیم از برابری به همدلی و خواهری.جهان شاد و بهتری!

نه سنگُســـــــارها نه پای چوب دارها نه گریه های بـــــــارها نه ننگ و عارها.ـ جهان دیگری بسازیم از برابری به همدلی و خواهری جهان شاد و بهتری!  (مازیار سمیعی)


8مارس روز جهانی زن مبارک


http://s3.picofile.com/file/7680976555/kp4.jpg


این روزها مدام کمدم را زیر و رو میکنم.. کدام نقاب را بردارم امروز؟؟


نقاب بانوی لبخند بر لب..


یا نقاب طلایی خوشبختی..


شاید آن نقاب پرخریدار زن مدرن و امروزی..


نه...


نقاب آیینه ام کجاست؟


میخواهم انعکاس تمام رنگهای دنیا را امروز بر تنم کنم...

رؤیا

 
گریستن هلیا،
تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز
آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد "چیزی شدن" از دیدگاه آنهاست – آنها که می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند. و ما خردکنندگان جعبه های کوچک کفش هستیم.
 
بخواب هلیا. دیر است
 
تو باید زندگی در دشت، در دریا و در کنار تنها پنجره ی روشن روز را می آموختی
در موج، خطیر، جوشان، کف آلود و وحشی می آموختی
تو باید زندگی کردن را می آموختی
 
بخواب هلیا، دیر است.
 دود دیدگانت را آزار می دهد. شب، خالی تر از ظرف شام سگهای اهلی ست. استخوان ها زندگی را نمی آرایند – استخوان های خشک
ما همه در اسارت خاک بودیم
 
ما، در خفاخانه های ضمیر خویش چیزی را پنهان نگه داشتیم؛ پنهان و سرسختانه نگه داشتیم
و روزی دانستیم – و تو نیز خواهی دانست – که زمان، جاودان بودن همه چیز را نفی می کند
پوسیدن بر هر آنچه پنهان شده است دست می یابد و افسوس به جای می ماند.
فردا نارنج ها از آن سوی نرده های چوبی خواهند گریست.
 
بخواب هلیا
 
تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است، به من، و به رؤیاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد. من دیگر نیستم؛ نیستم تا که به جانب تو بازگردم و با لبخند – که دریچه ایست به سوی فضای نیلی و زنده ی دوست داشتن – شب را در دیدگان تو بیارایم؛ نیستم تا که بگویم گنجشک ها در میان درختان نارنج با هم چه می گویند، جیرجیرک ها چرا برای هم آواز می خوانند، و چه پیامی سگ ها را از اعماق شب بر می انگیزد
 
دود دیدگانت را آزار می دهد
بخواب هلیا. بس است. راهی ست که رفته ایم. آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟
تو از صدای غربت، از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می ترسی؟
هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز
و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را
و برای عاشقِ عشق بودن، عاشق مرگ بودن را
 
خواب.
 
تنها خواب، هلیا!
 
دستمال های مرطوب، تسکین دهنده ی درد های بزرگ نیستند
اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند
شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم...
نمی دانم...

من که از درون دیوار های مشبک، شب را دیده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
و من – باز آفریننده ی اندوه
هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا!
آنچه ماندنی ست ورای من و توست
 
هلیای من!
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش
من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه ی بازیست؛
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نا محدود
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند
 
هلیا
 
تو زیستن در لحظه ها را بیاموز
و از جمیع فرداها پیکر کینه توزِ بطالت را میافرین
مرگ، سخن دیگریست
مرگ، سخن ساده ایست
و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت
که چه سوگوارانه است تمام پایان ها
برای تو از لحظه های خوشِ صوت
از بی ریایی یک قطره آب – که از دست می چکد
و از تبلور رنگینِ یک کلام
و از تقدس بی حصر هر نگاه – که می خندد
 
برای تو از سر زدن سخن می گویم
رجعتی باید هلیای من!
دیگر چه می توانم گفت؟
دیگر چه می توانم گفت؟
خاموش می شود...


نادر ابراهیمی