آری بهار همین است
گاهی باران
کمانچهی رنگیناش را برمیدارد
برای آفتاب میزند
و آفتاب
دامناش را جمع میکند
با زانوان لختاش
به رقص میآید
گاهی درخت چنان سبز میشود
که تو بیخود از خود پرواز میکنی
گاهی اما
چنان آشفته
که تو چون برگی میچرخی و
فرومیافتی
گاهی فاخته سراغ از چیزی میگیرد
که هرگز نبوده
هرگز نخواهد بود
گاهی اما
زیر تاقیِ ایمن ایوانی
با سکوتاش چنان از چیزی نگهبانی میکند
که انگار
همه
همان بودهاست
گاهی ستارهای
از دور
به چشمکی
برایت
شادی کوچکی میفرستد و
گاه
ماه
میگیرد
گاهی انگار در نسیمی
هرچه از دست میرود
گاهی انگار در سایهای
هرچهای میماند
بر تکهی خرد زمینی
گاهی ...
آری بهار همین است
که میبینی
صدای قــلــــب نیست ...
صدای پای تو است که شب ها در سینه ام می دوی ....!!
کافیست کمی خسته شوی .....
کافیست کمی بایستی ....!
جوانه میزنم به روی زخم بر تنم٬فقط به حکم بودنم که من زنم٬زنـــــــــــــم٬زنــــــــــم...چُو همصدا شویم و پا به پای هم رویم و دست به دست هم دهیم و از ستم رها شویم.ـ جهان دیگری بسازیم از برابری به همدلی و خواهری.جهان شاد و بهتری!
نه سنگُســـــــارها نه پای چوب دارها نه گریه های بـــــــارها نه ننگ و عارها.ـ جهان دیگری بسازیم از برابری به همدلی و خواهری جهان شاد و بهتری! (مازیار سمیعی)
8مارس روز جهانی زن مبارک
این روزها مدام کمدم را زیر و رو میکنم.. کدام نقاب را بردارم امروز؟؟
نقاب بانوی لبخند بر لب..
یا نقاب طلایی خوشبختی..
شاید آن نقاب پرخریدار زن مدرن و امروزی..
نه...
نقاب آیینه ام کجاست؟
میخواهم انعکاس تمام رنگهای دنیا را امروز بر تنم کنم...