رگبار بهاری

من وبلاگ نویس نیستم.. فقط یه تنبلم که ترجیح داده یه دفتر مجازی برای پرسه های مجازیش داشته باشه..

رگبار بهاری

من وبلاگ نویس نیستم.. فقط یه تنبلم که ترجیح داده یه دفتر مجازی برای پرسه های مجازیش داشته باشه..

خنده هایت...

نان را از من بگیر،اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه.



گل سرخ را از من بگیر

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.



از پس نبردی سخت بازمی گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پروازکنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید.



عشق من،خنده تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی،به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاریست،

بخند،زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.



خنده تو در پاییز

در کناره دریا

موج کف آلوده اش را

باید برفرازد،

ودر بهاران،عشق من،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم،

گل آبی،گل سرخِ

کشورم که مرا می خواند.



بخند بر شب

بر روز،بر ماه،

بخند بر پیچاپیچِ

خیابان های جزیره،بر این پسر بچه کمرو

که دوستت دارد،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

آنگاه که پاهایم می روند وباز می گردند،

نان را،هوا را،

روشنی را ، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.


پابلو نرودا

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد